تبليغاتX
mechanic81

mechanic81

Welcome To Mechanical Engineering Classmates Blog

Shahram

سلام، یه نفر یه زنگ به شهرام بزنه، آمارش و اینجا بذاره. یا شمارهش و برام بفرستید من زنگ بزنم. دلم براش تنگ شده. ایران بودم من همش آپدیت می‌کردم، الان دیگه کسی‌ نیست!

فامور

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:39  توسط مکانیک 81  | 

Believe in Mechanic 81


famour

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 2:30  توسط مکانیک 81  | 

لب دریا بریم باید آفتابه ببریم!!

دوستان، نمیدونم چرا من فیلتر شدم اینجا. هر کاری میکنم نمیتونم نظر بدم، با ویندوز های مختلف، با اکسپلور های مختلف، با "نت وورک" های مختلف امتحان کردم، نمیشه!!!


مشکل هم این هست که وقتی نظر مینویسی، بعد که خواستی وارد کنی یه کدی ی هست که باید از روی عکس بخونی و وارد کنی، اصلا نشون نمیده که بخوای وارد کنی و اگه وارد نکنی میگه وارد کنید


من دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه جر اینکه من و فیلتر کرده باشند!


فامور

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 1:11  توسط مکانیک 81  | 

The Lord of the Blogs: The Return of Lousy Admin: 81111111

سلام

واکنش اولیه شما به این سلام:

سلام و زهر مار

تا حالا کجا بودی؟ برو همون گوری که تا حالا بودی...

چی شده از این ورا؟...

و هزار تا کامنت دیگه که حال بی خیالش بشین!

غرض از مزاحمت عرض سلام بود و شرمندگی...

و در ضمن یه خبر کوچولو هم داشتم:

بعد از مدت ها کلنجار رفتن با خودم و خانواده ، بالاخره تصمیم گرفتم که من هم به جمع دوستان فراری از وطن بپیوندم!

6 ژانویه، ساعت 3:35 صبح: تهران - فرانکفورت - تورنتو - ویکتوریا

و اما جزئیات:

از بین دانشگاه ویکتوریا (کانادا)، دانشگاه گراتز (اتریش)، دانشگاه گریفیس (استرالیا)، دوتا دانشگاه دیگه از استرالیا (نوشتن اسمشون سخته)، ETH (سوئیس) و در ضمن دانشگاه صنعتی اصفهان خودمون!! دانشگاه ویکتوریا (با فاند سالیانه 19 تا 22) رو برا ادامه تحصیل مفتخر نمودم!! البته باتشکرات ویژه از امین، محسن و فامور، که اگه بخاطر اونا نبود، مقاله بی مقاله و دکتری هم بی دکتری...

m.rahimpour.mech@gmail.com

http://www.facebook.com/mostafa.rahimpour

mostafa_rahimpour@yahoo.com

mrahim@uvic.ca

ooVoo ID: m.rahimpour

Skype ID: m.rahimpour

امیدوارم که همتون خوشحال و شاد باشید.

فعلا Bye (ای غرب زده وطن فروش!)

مصطفی

81111111

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:43  توسط مکانیک 81  | 

با تشکر از آقای فاموری

دوستان عزیز سلام

جای همه شما خالی. اینجا تا حالا همه چیز خیلی خوب بوده خدا رو شکر. ما هر دومون توی شرکت کامرون استیل مشغول به کار شدیم. ماشین خریدیم و یه آپارتمان اجاره کردیم. همه چیز خیلی خوبه به جز این که خیلی دلم تنگه.

اینجا جلو خونه خواهر مهدی هست که ما اول که اومده بودیم اینجا بودیم:

این دو تا عکس هم روبروی خونه خودمونه. جلو خونمون یه رودخونه رد می شه.

اینجا روبروی کتابخونه هست:

ما از اینجا بعضی ار وسایلمون رو می خریم:

این هم مهدی هست شب هالووین:

این هم درخت کریسمس ما:

این رو هم که همه می شناسید همون برج میلاد خودمونه مدل کانادایی:

امیدوارم که خوشتون بیاد.

به امید دیدار  ۸۱۱۱۱۱۲۶

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 4:50  توسط مکانیک 81  | 

Lets talk about these



http://web.sa.sc.edu/iraniansa/news/



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:33  توسط مکانیک 81  | 

Believe in Mechanic 81

http://kermanshah.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2063


Famour

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 4:39  توسط مکانیک 81  | 

Steve Jobs

عباس

این فرد کسی است که حقیقتا زندگی من رو تحت تاثیر قرار داده ... سیبی که سالها پیش با نیوتون پرده از یک راز بزرگ برداشت ، سالها بود که در دست استیو جابز جا خوش کرده بود ... تا ببینیم چه کسی دوباره بتونه تو این شلوغی صدای ندای درونش رو بشنوه و به زبان خودش اون رو داد بزنه !  و لیاقت داشتن این سیب رو پیدا کنه ... یادش گرامی


Steve Jobs

1955-2011

APPEL



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:54  توسط مکانیک 81  | 

BB30

عباس

در این عکس نور فلاش دوربین دیده میشود ... لطفا کسانی که به نور فلاش دوربین حساسیت دارند از دیدن آن امتناع و یا حداقل از ذل زدن به آن بپرهیزند ، من عباس هستم و از شما دعوت میکنم ادامه مطلب را ببینید .... BB30



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 20:44  توسط مکانیک 81  | 

ای دبستانی ترین احساس من( بمناسبت شروع ماه مهر)

اولین روز دبستان بازگرد 

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

 بر سوار اسب های چوبکی


 

 خاطرات کودکی زیباترند

 یادگاران کهن مانا ترند

 

درسهای سال اول ساده بود 

آب را بابا به سارا داده بود 

 

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ



روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است



کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود




با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید



تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم


 

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم



کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ 

خش خش جاروی با پا روی برگ


 

 همکلاسیهای من یادم کنید 

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار 

بچه های جامه های وصله دار

 بچه های دکه سیگار سرد 

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم 

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش 

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم نام و هم یادت به خیر 

یاد درس آب و بابایت به خیر 

ای دبستانی ترین احساس من 

بازگرد این مشقها را خط بزن

.

.

.

یادش بخیر(مهدی قاسم پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:21  توسط مکانیک 81  |